الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
576
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
آنان را بكش چنان كه ما را كشتند و خوار گردان چنان كه ما را خوار كردند و پس از آن تيرى بر آن جوان افكند و او را بكشت و مىگفت : نزديك او رفتم جان سپرده بود آن تير را كه به دو كشته شده بود از شكمش بيرون آوردم و آن تير پيشانى را هر چه كردم بيرون نيامد پيكان در پيشانى بماند و چوبهء آن جدا شد . و چون ابن كامل سراى او را فرو گرفت شمشير در دست بيرون آمد و مردى دلير بود ابن كامل گفت : به شمشير و نيزه بر او حمله نكنيد بلكه تير و سنگ بر او بباريد چنان كردند بيفتاد و ابن كامل گفت : بنگريد اگر زنده است او را بياوريد ديدند رمقى داشت آوردند و آتش خواست و او را زنده در آتش سوزانيدند . ( 1 ) و مختار در طلب سنان بن انس فرستاد كه مىگفت حسين عليه السّلام را من كشتم به بصره گريخته بود دست بر او نيافتند سراى او را ويران كردند . و نيز عبد اللّه بن عقبه غنوى را طلب كردند به جزيره گريخته بود و سراى او را هم ويران كردند . و مردى ديگر از بنى اسد را طلب كردند نامش حرملة بن كاهل بود و يكى از ياوران حسين عليه السّلام را كشته بود او نيز گريخته بود و دست بر وى نيافتند . ( مترجم گويد : در تاريخ طبرى از گرفتن حرملة بن كاهل يا گريختن او ذكرى نيست و همين گويد : عبد اللّه بن عقبهء غنوى را طلب كردند بگريخت و شاعر ليثى ابن ابى عقب درباره ابن عبد اللّه و حرملة بن كاهل گويد : و عند غنىّ قطرة من دمائنا * و في اسد اخرى تعدّ و تذكر و در روايت غير او آمده است كه : حرملة بن كاهل را مختار بكشت و حضرت زين العابدين عليه السّلام حرمله را نفرين كرده بود و مختار چون دانست دعاى امام به دست او مستجاب گرديد سجدهء شكر كرد ) . ( 2 ) و مختار در طلب مردى ديگر فرستاد و نامش عبد اللّه بن عروهء خثعمى و او مىگفت : من دوازده تير بر ايشان افكندم هيچيك كارى نشد او هم بگريخت و به مصعب پيوست و مختار سراى او را ويران ساخت . و عمرو بن صبيح صدايى را طلب كرد و او مىگفت : چند بار نيزه به كار بردم و چند تن از آنان را زخم رسانيدم اما كسى را نكشتم او را شبانه نزد مختار آوردند [ 1 ] و بفرمود نيزهها آوردند
--> [ 1 ] طبرى گويد : شب بالاى بام خفته بود و شمشير زير بالين نهاده او را ناگهان از بستر بگرفتند و شمشيرش را برداشتند و همان شب نزد مختار آوردند و مختار او را حبس فرمود تا بامداد شد بار عامّ داد و مردم به كوشك در آمدند و عمرو بن صبيح را در بند در آوردند و او اصحاب